عبد الرضا سالار بهزادى
153
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
و حالتى خاص صاحب تخصص شده بودند : بعضى در امور سرحدى ( چون سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه ) ، بعضى در فرونشاندن اغتشاشات و ناآراميها ( فيروز ميرزا فرمانفرما ، فرهاد ميرزا معتمد الدوله ) ، بعضى در عمران و آبادى به هنگام صلح و آرامش ( وكيل الملكها ، ميرزا حسين شهاب الملك ) ، بعضى در امر مماشات ، بعضى در امر جنگ و سركوبى ، و باز در ميان اين حكام حرفهاى و متخصص نيز بعضى شهرت موفقيت داشتند ( حسام السلطنه ، فرمانفرما ، معتمد الدوله ) و بعضى شهرت شكست و عدم موفقيت ( حشمت الدوله حمزه ميرزا ، آصف الدوله حاجى غلامرضا خان ) و جالب آن است كه تمام سوابق عدم موفقيت و شكست برخى از اين حكام هرگز باعث وقفهاى در سير مدارج ترقى آنها و مانعى در انتصاب آنها به حكومتى با اهميتتر پس از شكستشان در مأموريت قبلى نمىشد . در سفرنامهء فيروز ميرزا نكات ظريفى از شيوهء حكومت اين شاهزاده به چشم مىخورد كه از جمع آنها مىتوان تصويرى از سياست كلى وى در امر حكومت و علت موفقيت وى در اين امر را تا حدودى دريافت . فيروز ميرزا چنان كه از اين سفرنامه برمىآيد حاكمى بود كه در عين اعمال اقتدار خويش سعى مىكرد حتى در مواقعى كه خود را در برابر موقعيت ضعيف احساس مىنمود بدون بروز دادن كوچكترين نشانهء ضعفى قلوب زيردستان را به خود جلب نمايد . هنگامى كه طبيعىترين حق ديگرى را به او وامىگذارد ، چنين وانمود مىكرد كه لطفى بزرگ دربارهء وى معمول داشته و از خود چيزى به او بخشيده است . منطق و حرف منطقى را مىپذيرفت . نسبت به عمران و آبادى علاقه نشان مىداد و نقشه و پيشنهاد وى براى تغيير مركز بلوچستان از بمپور بد آب و هوا به فهرج كه نسبتا آب و هواى سالمترى داشت ، نشانگر سعى وى در درك مشكلات و يافتن راه حل براى آنها بود . آنچه كه به هنگام حكومت حبيب اللّه خان شاهسون امير توپخانه در بلوچستان موجب آن بلواى عظيم گشت كه مردان بلوچ بعد از كشتن عيال و اولاد خويش شورش كرده و امير دستور قتل عام آنها را صادر كرد و يا بعدا در زمان حكومت ناصر الدوله فرمانفرما ، پسر فيروز ميرزا ، هنگامى كه ابو الفتح خان ترك حكومت بلوچستان را عهدهدار شد موجب شورش عمومى در بلوچستان در 1307 - 1306 گشت ، بنابر روايات ، تجاوز حاكم ، يا افراد قشون و اردوى وى به ناموس اهل محل بود . نمىگويم كه اين مسئله علت اصلى و واقعى آن شورشها بود ، بلكه حكم جرقهاى را داشت كه به ناگهان خرمن نارضائيها را شعلهور ساخت . اگر علل اصلى شورشها سياسى بودند ، اين امر يعنى تجاوز به ناموس سكنهء محل ، مسألهاى بود كه شروع به شورش و بلوا را موجه جلوه مىداد . اين مسئله امرى بود كه در زمان هرحاكمى و در هر اردوكشى با توجه به طول زمان اين اردوكشيها و بعد مسافتها مىتوانست اتفاق بيفتد و حتى به جرأت مىتوان گفت كه حتما اتفاق مىافتاد . امّا اين نحوهء برخورد حاكم و فرماندهء اردو با اين مسئله بود كه مىتوانست آن را تبديل به شورش و قيامى بر عليه حاكم و فرمانده و حتى دولت و شاه بكند ، يا برعكس آن را وسيلهاى براى محبوبيت حاكم